دیروز فریاد بی کسی بود و امروز........
فرا ر می کنیم.کار ناخوداگاه امروز جامعه یادگار کوروش و پهلوانان این است
که از دست هم فرار می کنند.
قرار بود که آدمها یار یاور هم باشند،قرار بود همدلی کنند،برای دیگران جان
دهندو عاشقانه زندگی کنند.اما انگار فقط قرار بود!
پدرها و پسرها تاب دیدن هم را ندارند.کار هر روز مادرها کشیدن رنج تحمیل
زندگی پر آشوبی است که باز هم برای دخترانشان نقش آن را از روز نخست به
تصویرمی کشند . به دخترها یاد می دهیم نامحرمان نامردند!
آنقدر می ترسانیمشان که
مبادا روزی هوسی به سرشان بزند و..........
امروز دخترانمان از نگاه نا محرمان می ترسند،در حالیکه نمی دانیم همین نگاه
نامحرم است که روزی قرار است دل دختر ما را ببرد.
همین نامردانی که جز
هوس چیزی نمی فهمند،همسران آینده دخترانمان هستند.
این است فرهنگ سلطه ! تحمیل اندیشه های پوچ به ذهنهای دوگانه بچه هایی
که خاکستر نابودی فردای خود را می بینند! هنوز هنوز ..........
خوشبختی را معنی نکرده ایم.نگاه ما خوشبخت نیست.چون نیاموخته ایم که
تصمیم آینده ما از آن ماست. فرهنگ امروز ما فرهنگ سلطه است:
سلطه
اندیشه های پوچ که نتایج اسفبار آن را هرروز می بینیم.
هدفها و آرمانهایمان نجات خود است از منجلاب فقر و فساد.
و دیگران حرف
غریب و نا آشنایی است که سردمداران این واژه غریب کسانی که به ظاهر
کارشان نجات این دیگران است هم فراموش کرده اند.
خشونت امروز ما از رنج تحقق نیافتن آرزوهای ساده دیروزمان است.فرا ر
می کنیم چون تاب دیدن هم را نداریم.تاب خوب دیدن هم را نداریم.
این سلطه اندیشه هایی است که تحمیل زندگی را از دیروز بر دوش ما نهاده!
زندگی که تک تک مفهمومهای آن از قبل تعیین شده بود.